دست افشان(سراج)

گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل بازده آغاز مكن قصه نو
افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف

گفتا كه دلت بجوي و بردار و برو

شاهدان گر دلبری زینسان کنند

 زاهدان را رخنه در ایمان کنند

یار ما چون گیرد آغاز سماع   

قدسیان در عرش دست افشان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد  

 گلرخانش دیده نرگستان کنند

مردم چشمم بخون آغشته شد 

در کجا این ظلم بر انسان کنند

ای جوان سرو قد گویی بزن

پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقانرا بر سر خود حکم نیست

  هر چه فرمان تو باشد آن کنند

خوش بر آ با غصه ای دل کاهل راز

 عیش خوش در بوته هجران کنند


سلطان عشق(حسام الدین سراج)

سلطان منی سلطان منی
وندر دل و جان ایمان منی
در رنگ دمی من زنده شوم
یک جان چه بود صد جان منی
هم شاه منی هم ماه منی
هم جانی و هم جانان منی
باغ و چمن و فردوس منی
سرو و سمن خندان منی

ارغوان(حسام الدین سراج)

من از آن که گردم به مستی هلاک

به آئین مستـــــــان بَریدم به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابـــات خاکم کنید

به آب خرابات غســــــــلم دهید

پس آن گاه بر دوش مستم نهید

مریزید بر گور من جز شراب

نیارید در ماتمم جز ربـــاب

مغنی ملولم دوتایــی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

بزن چنـــگ در پرده ارغنـــون

رهایم کن از چنگ دنیای دون

چشم جادو(سراج)

مدامم مست می‌دارد ، نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم ، فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی ، شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم ، در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی ، که جاویدان ، جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد ، زمانی برقع از رویت


مدامم مست می‌دارد ، نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم ، فریب چشم جادویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و، او از بوی گیسویت

مدامم مست می‌دارد
نسیم جعد گیسویت ...
خرابم می‌کند هر دم
فریب چشم جادویت ...

رویا(حسام الدین سراج)

نگارم در زد، نگارم در زد
خداوندا یاری کن، دلم می لرزد

من این یک دم را، به عمری جویم
که خواهم با او ، غم دل گویم


بیا ای ساقی،به من ده جامی
که جانم در رقص آرد، شراب باقی

چه ها می بینم ، خیال است آیا ؟
چه می نوشم ، این جام وصال است آیا ؟

عیان یا رویا ؟ چه حالست آیا ؟

بیا ای ساقی،به من ده جامی
که جانم در رقص آرد، شراب باقی


به دریا گفتم، شبی راز دل
به دریا گفتم، شبی راز دل

خروشید از غم سر زد به سنگ ساحل


نگارا یک دم ، از این موج غم ، نبودم غافل

به دریا گفتم، شبی راز دل
به دریا گفتم، شبی راز دل

خروشید از غم سر زد به سنگ ساحل

نگارا یک دم ، از این موج غم ، نبودم غافل


چه ها می بینم ؟ ، خیال است آیا ؟
چه ها می بینم ؟ ، خیال است آیا ؟

چه می نوشم،این جام وصال است آیا ؟


عیان یا رویا
عیان یا رویا

چه حالست آیا ؟
چه حالست آیا ؟

بیا ای ساقی،
به من ده جامی

که جانم در رقص آرد، شراب باقی
که جانم در رقص آرد، شراب باقی

ماه بالا نشین(سراج)

غم و درد دل مو بی حسابه
خدا دونه دل از هجرت کبابه
بنازم دست و بازوی ته صیاد
بکش مرغ دلم بالله ثوابه
.
.
.
.
مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فایز غریب این دیار است
محبت بر غریبان بیشتر کن
.
.
.
.
به بالا بنگری مهتاب بینی
گل خوشبو کنار آب بینی
برو فایز سزای تو همین است
پری مثل مرا اندر خواب بینی

رویای وصل(حسام الدین سراج)

ای یوسف خوشنام ما
خوش میروی بر بام ما
ای در شکسته جام ما
ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سورما
ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما
تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما
ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما
نظّاره کن بر دود ما
ای یار ما عیار ما
دام دل خمّار ما
پا وا مکش از کار ما
بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل
جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل
ای وای دل.ای وای ما.

محفل عشق(سراج)

یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد

یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد

باری که حملش نآید زگردون جز ما ضعیفان حامل ندارد

یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد

چون ما نباشیم مجنون که لیلیغیراز دل ما محمل ندارد

یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد