ملاقات با دوزخیان(همای)

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید(همخوانی)
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم...از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم
از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید....

این چه جهانیست؟(همای)

این چه جهانیست؟!
این چه جهانیست؟!

این چه بهشتیست؟!
این چه بهشتیست؟!

این چه جهانیست که نوشیدن مِی نارواست؟
این چه جهانیست؟!

این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟
این چه بهشتیست؟!

این چه جهانیست که نوشیدن مِی نارواست؟
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست؟

آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست...

راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم، راستی آنجا هم، هر کس و ناکس خداست؟

راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟

بر همه گویند که هوشیار باش
بر همه گویند که هوشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بُدی یا مسیح ؟

دوزخ ما چشم به راه شماست
دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو، راست بگو، راست، آنجا نیز
راست بگو، راست بگو، راست، آنجا نیز
باز همین ماجراست؟

راست بگو، راست بگو، راست
فردوس برینت کجاست؟

این همه تکرار مکن ای "همای"
کفر مگو، شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندت بهشت
در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناکجاست...
بهشت همان ناکجاست...

وای به حالت همای... وای به حالت...
وای به حالت همای... وای به حالت...

این سر سنگین تو از تن جداست
این سر سنگین تو از تن جداست

نه... نه... نه... نه...
توبه کنم باز، حق با شماست
نه... نه... نه... نه...
توبه کنم باز، حق با شماست

بهشت(همای)

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟!
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟!

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

از باده(همای)

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام
من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و
یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

در خرقه پنهان میکنم
می را و کتمان میکنم
ترک ایمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی
تجدید پیمان میکنم
ترک ایمان میکنم

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

پندم ای زاهد مده
پندم ای زاهد مده
با که گویم؟ با که گویم؟
من نمیخوام نصیحت بشنوم
من نمیخوام نصیحت بشنوم

آی آی مردم!
پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

دُردی کشم، دُردی کشم
دُردی کشم...

بار رفیقان میکشم
دُردی کشم...

پر میکشم همچون "همای"
در آتشم، در آتشم، در آتشم
ای وای خاموشم کنید
ای وای خاموشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

با که گویم؟
من نمیخواهم نصیحت بشنوم

آی آی مردم!
پنبه در گوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام
من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و
یک شب کنار ساقی ام

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

از باده مدهوشم کنید
از باده مدهوشم کنید...

زاهدا(همای)

زاهدازاهدامن که خراباتی و مستم به تو چه ؟
ساغر باده بود بر سر دستم به تو چهبه تو چه ؟

تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه ؟

ای دل ای دل آخ داد

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من من که تر هستم به تو چه ؟
تو که خشکی چه به من من که تر هستم به تو چه ؟

گویند که دورخی(همای)

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست......

گویند کسان بهشت با حور خوش است
گویند کسان بهشت با حور خوش است...

من می‌گویم که آب انگور خوش است
من می‌گویم که آب انگور خوش است...

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل برادر از دور خوش است

این می چه حرامیست؟!
این می چه حرامیست که عالم همه زآن میجوشند؟!
یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت...

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت...

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سر مست شد این جهان هستی را ساخت

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند که دوزخی بود عاشق و مست.......

ناز مکن (همای)


ناز مکن ناز مکنناز مکن ای صنم

عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم



با دلهسر گشتهچنین نازمیکشم

روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم



تابنشینیبه برمایصنم

واله و شوریده سرم ای صنم



روز و شبار بگذرم از کوی تو

میزندممیزندم تیر دو ابروی تو

وای به حال من دیوانه که افسار دلم

بستهبهگیسویتوگیسویتو



ناز مکن ناز مکنناز مکن ای صنم

عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم



با دلهسر گشتهچنین نازمیکشم

روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم



تابنشینیبه برمایصنم

واله و شوریده سرم ای صنم

مه پاره(همای)ن

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار

هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتاکنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

یاران هوار... مردم هوار...
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار

می میزنم، می میزنم، جام پیاپی میزنم
هی میزنم، هی میزنم، بی اختیار

کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته بشکسته تار

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار

هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار
تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

تکنوازی نی و آواز 7 (همای)


داد درویشی از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید

گفت که از دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببُرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هر چه گردیدم
درکات جحیم را دیدم

هیزم و آتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود...

هیچ کس آتشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت...

توبه ها را بشکنید(همای)

وبه ها را بشکنید
توبه ها را بشکنید

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

یادی از آئین مستانی کنید
مست پنهانی کنید...

تا سحر پیمانه گردانی کنید
مست پنهانی کنید...

روز و شب معشوقه بازی های عرفانی کنید
مست پنهانی کنید...

مست پنهانی کنید، مست پنهانی کنید، همچون خماران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

عاشقان غوغا کنید
غوغا کنید...

بر دل شیدا کنید
شیدا کنید...

یک نفس گر میتوان ساغر زدن
ساغر زدن...

پس چرا اندیشه فردا کنید؟!

غصه از سر وا کنید
پیمانه را احیا کنید، پیمانه را احیا کنید

ای بیقراران!
ای بیقراران!
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...

محتسب(همای)

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: « ای دوست! این پیراهن است افسار نیست »

گفت: « مستی زان سبب افتان و خیزان میروی »
گفت: « جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست »

گفت: « میباید تو را تا خانه قاضی برم »
گفت: « رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست...
قاضی نیمه شب بیدار نیست »

گفت: « تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب »
گفت: « تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب »
گفت: « مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست »

گفت: « دیناری بده پنهان و خود را وا رهان »
گفت: « کار شرع کار درهم و دینار نیست »

گفت: « آنقدر مستی، آنقدر مستی، مستی...
زهی از سر بر افتادت کلاه »
گفت: « در سر عقل باید...
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست »

گفت: « باید حد زنند هشیار مردم مست را »
گفت: « هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست »

تصنیف چهارگاه(همای)

به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگر در کعبه می گردد نمایان
اگر در کعبه می گردد نمایان
پس بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی

در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟

در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟!

در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟!
چه پیغامی...

چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟!
چه سلطانی...

چه دیداری... چه دیداری...
که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند؟!
چه دیداری... چه دیداری...

به دنبال چه می گردی؟... که حیرانی؟
که حیرانی...

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!

همای از جان خود سیری!
همای از جان خود سیری
که خاموشی نمی گیری!
که خاموشی نمی گیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تو را بر سر در میخانه آویزند

تکنوازی سنتور و آواز(همایی)

از یار تا دیار افشانده قاصدک عطری ز نوبهار

اما بر چنار...
اما بر چنار...
کر بانگ قار قار...

سوسن نماند و بر لاله نیز کی بماند این داغ روزگار


من از جهانی دگرم(همایی)

من از جهانی دگرم
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من ...نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن...تو با خود آشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم....پس ای مردم
خدا اینجاست...خدا در قلب انسانهاست
به خود آ ...به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
خدا در خویشتن پیداست...
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم...همایم کن...همایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
من از جهانی دگرم...