شعر
محتسب(همای)
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: « ای دوست! این پیراهن است افسار نیست »
گفت: « مستی زان سبب افتان و خیزان میروی »
گفت: « جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست »
گفت: « میباید تو را تا خانه قاضی برم »
گفت: « رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست...
قاضی نیمه شب بیدار نیست »
گفت: « تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب »
گفت: « تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب »
گفت: « مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست »
گفت: « دیناری بده پنهان و خود را وا رهان »
گفت: « کار شرع کار درهم و دینار نیست »
گفت: « آنقدر مستی، آنقدر مستی، مستی...
زهی از سر بر افتادت کلاه »
گفت: « در سر عقل باید...
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست »
گفت: « باید حد زنند هشیار مردم مست را »
گفت: « هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست »
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 8:39 توسط علی |
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
خرداد ۱۳۹۷
آذر ۱۳۹۵
دی ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
محسن چاووشی
حسام الدین سراج
حبیب
گروه کیوسک
شادمهر عقیلی
محمد اصفهانی))
همایی
سیاوش قمیشی
معین
ایرج
BLOGFA.COM